.... و بعد
طوری به من نگاه کرد
که انگار
در بازی
پینگ پنگ مغلوبم کرده است.
طوری به من نگاه کرد
که انگار
در بازی
پینگ پنگ مغلوبم کرده است.
لطفا مرا بگريانيد!
اين بغض، مرا قبض روح ميكند.
اُپراي شناورش شده بود، در مريلند ساحلياش! چشمهاي شوري مُدام او را ميزدند، خواست روزهي سكوت بگيرد ولي ديگر وحي نازل شده بود। خطبه خوانده شد:
(( النكاح سنتي ... ))
أشهد أني خواند و چشمهايش را بست।
خسته بود।
ناخدا نوح كجايي؟
روزهاي خدا درازتر ميشد، أشهد أن ديگر كسي را مسلمان نكرده بود। زمانه هم خواست برادرياش را ثابت كند، به گرگاش داد।
پشت در دادگاه، ناحيه دو طبقهي دوم ايستاده بود।
به تنها چيزي كه فكر ميكرد اين بود: پدرش را نميبخشد।
اُپرا: نام قايقي تفريحي
اين بود عدالتي كه ديشب گفتي؟؟